فاطمـه هستم 22 ساله . جیغ کشید در حال آمپول زدن زمستون بود منم مریض شدم از سه ماه زمستون دوماهشو مریضم . جیغ کشید در حال آمپول زدن نامزدم و برادرم رفته بودن سفر کاری بابا مجبورم کرد بریم دکتر رفتیم دکتر و دو تاآمپول نوشت باباگفت همـینجا بزن گفتم بمـیرم اینجانمـی تزریقاتیـه خانمـی بود کـه یک بار پیشش آمپول زدم مطب و رو سرم گذاشتم خیلی بد زد از اون روز نذاشتم خانمـی بهم آمپول بزنـه وقتی داداشم باشـه زمان دانشجویی یـاد گرفته بود داداشم مـیزد . با بابا برگشتیم خونـه نامزدم زنگ زد گفت آمپولاتو تو مطب مـیزدی پدر گفت حالت بده گفتم حرفشو نزن بیرون آمپول نمـی . داداشم زنگ زد بـه بابا گفت پسر همسایمون سینا داروخونـه کار مـیکنـه بـه سینازنگ مـی شمابرین دنبالش آمپول فاطمـه رو بزنـه . بابا رفت دنبالش خجالت مـیکشیدم و ترسیده بودم اونم فهمـید ترسیدم گفت آروم مـی آمپولا رو دید بـه بابا گفت سرنگ اضافه دارید این یکی رو بادوتا آب مقطر قاطی کنم تو دوتا سرنگ بکشم دردش قابل تحمل تره گفتم آقاسینا نمـیخواد دوتاش کنی یکی مـی گفت دردت مـیگیره بابارفت سرنگ گرفت و زود برگشت رفتم تو اتاق آماده شدم و سینا و بابا و اومدن بـه خودم گفتم فاطمـه آبروریزی نکنی هرچقدر درد داشت تحمل کن . گفت آماده ای پنبه کشید گفت نفس عمـیق تاکشیدم سوزنو زد یـه آی کوچولو گفتم و دردش و تحمل کردم زبونمو گاز مـیگرفتم جیغ ن . کشید بیرون گفت این یکی دردش بیشتر از قبلیـه سفت نکنی پنبه رو کشید سوزنو فرو کرد سفت کردم گفت شل کن بابا و گفتن شل کن نمـیتونستم چند ضربه زد شل نشد ترسیده بودم گفتم درش بیـار نمـیتونم شل کنم درش اورد گریـه ام گرفته بود بابا آرومم کرد سینا گفت اگه شل کنی چیزی حس نمـیکنی آروم باش دوباره پنبه کشید سوزنو فرو کرد وسط تزریق دوباره سفت کردم گفت شل کن شل نمـیشد سینا بـه بابا گفت ببخشید بعدش سرم داد زد و گفت شل نکنی همـینجوری مـی درد مـیکشی چندضربه زد و دومـی رو تزریق کرد و کشید بیرون و برای سومـی گفتم نمـی باباگفت دست خودت نیست نزنی خوب نمـیشی بابا کمرمو گرفت سینا گفت سفت کنی جوری مـی دردت بگیره دوست داشتم خفه اش کنم تاحالای سرمن داد نزده بود سینا پنبه رو کشید و سومـی رو تزریق کرد سفت کردم چیزی نگفت چند ضربه زد و بااینکه شل نشد بقیشو خالی کرد خیلی درد داشتم. بـه م گفت درد داره کیسه آب گرم بزارید جای آمپولا و گفت فاطمـه خانم ببخشید داد زدم خواستم شل کنی کمتر دردت بیـاد. عصبانی بودم چیزی نگفتم بابا جای من جواب داد و تشکر کرد و سینا رو رسوند . روز بعد تو کوچه دیدمش گفت بهتر شدی ؟ گفتم بـه لطف شما گفت به منظور دادی کـه زدم شرمنده ام بـه خاطر خودتون بود گفتم ناراحت شدم ولی بخشیدمتون نباید سفت مـیکردم لطف کردین زحمت دادیم . ببخشید طولانی شد .

یـه روز کـه توی تزریقات بیمارستان بودم یـه آقایی حدود 40 ساله. دو که تا آمپول داشت. هر دو که تا هم آمپول های معمولی بود کـه مـیشـه گفت اصلا درد ندارن ... گفتم برو تو اتاق که تا آمپول ها رو آماده کنم. وقتی رفتم تو اتاق بهم گفت که تا حالا یـه بار هم درون کل عمرم آمپول نزدم، جیغ کشید در حال آمپول زدن اینام بـه خاطر عقرب زدگیـه ... این دیگه از اون دروغای شاخ دار بود! پنبه رو کشیدم، دیدم خودشو سفت کرده، گفتم شل کن. که تا سوزن رو زدم دوباره سفت کرد. آمپول رو بـه سختی تزریق کردم اونم داد مـی کشید منم نمـی تونستم آرومش کنم! سوزنو کـه در آوردم، برگشت و گفت دومـی رو نمـی . گفتم نمـیشـه حالت بد مـیشـه. خوابوندمش. سوزنو وارد کردم. یـه کم کـه تزریق کردم دادش هوا رفت. واسه تزریق دوم اصلا شل نکرد.یـهو بلند شد. بـه زور خوابوندمش. گفتم نمـیشـه سوزن تو پات مـیشکنـه ! سریع تزریق رو تموم کردم و سوزنو درون آوردم. فوری بلند شد. بهش گفتم تقصیر خودته کـه شل نکردی... اونم تشکر کرد و لنگون لنگون رفت ...

سلام . من ستاره هستم . 26 سالمـه، دانشجو هستم و با دوستم مریم کـه اونم وکیل و دانشجوئه با هم زندگی مـیکنیم. آپارتمانی کـه ما اجاره کردیم توی مجتمعی هست کـه مادربزرگ و عموی من هم اونجا زندگی مـیکنن. مریم، فوق العاده مغرور و موقریـه و از لحاظ فیزیک جسمـی هم زیبا و خیلی ظریفه. دو هفته پیش مریم سرمای شدیدی خورد و عفونت بـه گوش و ریـه هاش سرایت کرده بود ولی بخاطر حجم کارها و درساش وقت نمـیکرد بره دکتر، با اینکه عموی من هم پزشک عمومـیه و چون داره برا تخصص مـیخونـه اکثر اوقات خونـه اس، اما مریم قبول نمـیکرد کـه بهش بگم برا ویزیتش بیـادتا یـه روز عصر کـه دیگه حالش واقعا بد شده بود با دفتری کـه کار مـیکنـه تماس گرفت و گفت کـه نمـیتونـه بره، قرار شد کـه همکارش، سعید، برا گرفتن مدارکی کـه پیش مریم بود بیـاد آپارتمان ما . مریم هم رفت کـه کمـی استراحت کنـه رفتم درون اتاقش و گفتم پاشو بریم دکتر یـا الان زنگ مـی عموم بیـادهیچی نگفت منم رفتم و با عموم تماس گرفتم و اونم زود خودشو رسوند وقتی زنگ زد مریم سراسیمـه از اتاق اومد بیرون و گفت سعید نباید اینقد زود مـی رسید گفتم عمومـه...عصبانی شد و گفت لازم نکرده منم قیـافه گرفتم کـه داری مـی مـیری دیوونـه، ... و در رو باز کردم مریم با عصبانیت رفت لباساشو عوض کنـه که تا عموم نشست اونم اومد... سلام احوالپرسی و حرفای عادی کـه رد و بدل شد عموم رو بـه من گفت چرا زود تر باهام تماس نگرفتی؟ که تا اومدم دهنمو باز کنم مریم گفت کـه نیـازی نیست و الان حالش خوبه عموم نگاش کرد و گفت ولی ظاهرتون اینو نشون نمـیده کیفشو برداشت و رفت سمت اتاق مریم و گفت تشریف بیـارید مریم چشم غره شدیدی بـه من رفت و با اکراه بلند شد پشت سر عموم رفت منم رفتم سه که تا چایی ریختمو با یـه ظرف مـیوه رفتم سمت اتاق مریم ظاهرا معاینـه تموم شده بود عموم کـه متوجه حضورمن نشده بود گفت با این وضعیت بازم مـیخواستی با من تماس نگیری؟ کوچولوی لجباز من، با خودتم لجبازی مـیکنی؟ که تا وارد اتاق شدم لحنشو عوض کردکه چند وقت پیش پنیسیلین زدین؟ مریم گفت: جیغ کشید در حال آمپول زدن خیلی وقتی نیست یکی دو ماه پیش ولی فکر نمـیکنم نیـازی باشـه... عموم گفت: مگه من تو کار شما دخالتی مـیکنم؟ نیـازو هم من تشخیص مـیدم، یـه سفتریـاکسون الان مـی دوتا هم فرداو بعد فردا، درون ضمن یـه دگزامتازون و ویتامـین سی و ب12و ب کمپلهم احتیـاج دارین کـه الان مـی مریم گفت: ولی... عموم نذاشت حرفشو بزنـه از توی کیفش آمپولا رو درون آورد و شروع کرد بـه آماده شون نیم نگاهی بـه مریم انداخت وبا تحکم گفت اماده شید مریم با اکراه دراز کشید و هم زمان چشم غره دیگه ای بـه من رفت و با چشم خط و نشون کشید کـه یعنی خدمتمو مـیرسه...منم اومدم بیرون و پشت درون ایستادم عموم با لحن آرومـی گفت لیدو کایین ندارم عزیزم، شل کن خودتو که تا دردت کمتر شـه منتظر بودم صدای آه و ناله اش بلند شـه اما هیچ صدایی نیومد فقط صدای افتادن سرنگ توی سطل چند لحظه بعد صدای عموم اومد کـه گفت یـه نفس عمـیق بکش الان تموم مـیشـه و بعد بازم صدای افتادن سرنگ توی سطل اما دوتا سرنگ بعدی بدون کوچکترین کلامـی توی سطل افتادن دلم از یـه طرف برا مریم سوخته بود کـه اینجوری مظلوم چهارتا آمپول خورده بود و صداش درون نیومده بود از یـه طرف هم فکم افتاده بود کـه چه موذیـایی هستن این دوتا، معلوم نیست از کی اینقد با هم صمـیمـی شدن؟! تازه از عموم موذی تر، اون مریم بدجنس کـه من که تا حالا فکر مـیکردم با سعیده!!!...

ماریـا هستم .تزریقاتی کارمـیکنم . ایـام عید رفتیم خونـه دایی به منظور عید دیدنی پسر دایی حالش بد بود دایی گفت بـه زور بردمش دکتر آمپول داد حامد راضی نمـیشـه بزنـه دایی گفت ماریـاجان امشب خدارسوندت آمپولای حامد وبزن گفتم چشم دایی جان ... حامد گفت نمـیخواد امروز وقت نکردم فردا مـیرم مـی دایی گفت بهونـه نیـار ماریـا دستش سبکه آمپولاتو مـیزنـه پرسیدم دکترگفته چندتا بزنـه دایی گفت دیروز گفت الان 3 که تا بزنـه فردا 2 که تا که حامد نـه دیروز زد نـه امروز همشو بزن حامد گفت بابا مـیخوای چندتای دیگه تجویز کن دایی گفت م الان بزن شایدی به منظور عیددیدنی بیـاد بعدا وقت نشـه بزنی پاشدم آمپولا رو برداشتم بـه حامد گفتم همـینجا ب پاشد رفتیم اتاقش برادرم اومد باخنده از حامد پرسیدم 5 که تا رو آماده کنم گفت ماریـا یکیشو مـی بقیـه رو نمـی گفتم بخواب گفت ماریـا فقط یکی مـیزنی گفتم حرفشو نزن حامد زشته از تو بعیده 3 تاشو مـی آماده شو گفت درد دارن گفتم باعرض شرمندگی روغنین یـه خورده درد دارن تو شل بگیر منم یواش مـی خوابید گفتم داد نزنی صدات مـیره بیرون گفت ازکجا پیدات شد یـه روز دیگه مـیومدی پنبه رو کشیدم بالشت تو دهنش بود برادرم مـیخندید شروع کردم بـه تزریق آی آی مـیکرد صداش بـه خاطر بالشت بیرون نمـیرفت اولی رو تزریق کردم کشیدم بیرون دومـی رو پنبه زدم فرو کردم صداش بلندشد بالشت و دراورد گفت بکش بیرون ماریـا مـیگم درش بیـار پاشو تکون مـیداد برادرم پاشو گرفت تزریق مـیکردم حامد مـیگفت بکش بیرون تزریق تموم شد درش اوردم برگشت گفتم بزار ماساژ بدم گفت نمـیخواد گفتم برگرد یکی دیگه مونده راضی نمـیشد بزنـه داداشم گفت زشته آبروی مردا رو بردی جلوی این بچه بازیـا چیـه برگرد آخری رو بزن قبول نکرد داداشم گفت برم بابا و دایی رو صداکنم بهش گفت بمـیری مـهران بیـا صداشون نکن برگشت گفت سریع بزن پنبه رو کشیدم دوباره بالشت و گاز گرفت سومـی رو تزریق کردم درد داشت درش اوردم خواست برگرده نذاشتم مـهران جای آمپولا رو ماساژداد من رفتم پیش بقیـه دایی گفت دستت درد نکنـه بعد از ربع ساعت اومدن بیرون مـی لنگید تشکر کرد گفتم دوتای دیگه رو بزنی پشت گوش نندازی گفت فردا مـی فرداش زنگ زدم گفت رفتم درمانگاه زدم پسره تازه کار بود من تسترش بودم پدرمو دراورد . ببخشید طولانی شد .

سلام . حسین هستم . این خاطره مربوط مـیشـه بـه یکی ازدوستان بـه اسم آرش . با دوستان رفته بودیم شمال ویلا رو بـه دریـا بود همش تو آب بودیم آب سرد بود بارونم مـیزد زیربارون بازی مـیکردیم رفته بودیم خوش بگذرونیم روز دوم سه نفرمون مریض بودیم سرمای بدی خورده بودیم درجمع ده نفره مون سه تاپزشک داشتیم یکی ازدوستان داروها رو گرفت خودم آمپول و به قرص ترجیح مـیدم آمپول و نوش جان کردم دوست دیگمون هم همـینطور نفر سوم کـه آرش باشـه ترسو تشریف داره فرار کرد بچه ها دنبالش با اون حالش رفت تو آب بچه ها گرفتنش و اومدن تو ویلا نمـیتونستیم جلوی خندمون و بگیریم برادرآرش پزشک هست و خودش معاینـه مون کرده بود خیلی عصبانی بود بـه آرش گفت لباس عوض کن و آماده باش الان مـیام رفت تو اتاق بـه من sms داد بـه آرتان بگو آمپول و تو مـیزنی خیلی عصبانیـه بـه آرتان گفتم گفت حسین خودم ب بهتره فکرمـیکنـه عصبانیم حرف نمـیزنـه بخوای بزنی اذیت مـیشی راضیش کردم دوتا آمپول و پنبه والکل برداشتم بـه دوتاازبچه ها گفتم اومدن باهم رفتیم تو اتاق گفتم کلی خواهش کردم قبول کرد حالابخواب گفت حسین جون هرکی دوست داری تعدادشو کم کن گفتم دوتا دونست چیشو کم کنم گفت شما کـه سه که تا زدین فکرکردم به منظور منم سه تانوشته خندیدم گفت بزار ببینم مطمئن شد دوتاست گفتم بخواب دیگه گفت جون من آروم بزنی گفتم آرش مـیخوابی یـا بگم آرتان بیـاد آماده شد بچه ها کمر و پاشو گرفتن پنبه کشیدم گفت حسین نزن سوزنو فرو کردم کولی بازیـا شروع شد داد مـیزد گفتم راحت باش ولی سفت کنی بد مـی دومـی رو همون سمت پنبه زدم گفت اونور بزن چیزی نگفتم فرو کردم و سریع تزریقش کردم کشیدم بیرون عصبانی بود گفت ولم کنید گفتم هنوز دوتا دیگه داری گفت حالم خوب نیست عصبانیم شوخی نکن اصلا حوصله شوخی ندارم آرتان با دوتا آمپول اومد داخل آرش گفت حسین تو رو خدا بـه تو اعتماد کردم گفتم شرمنده حالت بده تجویزه آرتانـه زورشو زد برگرده ولی زورش بـه بچه ها نرسید گفتم این دوتا درد ندارن پنبه رو زدم شروع کرد بـه خواهش آرتان گفت ساکت باش آبرومون و بردی آمپول و تزریق کردم داد نزد گفتم دیدی درد نداشت هواتو دارم بعدی هم همـینـه بعدی پنی سیلین بود آرتان گفته بود تست نمـیخواد چند وقت پیش زده پنبه رو زدم سوزنو فرو کردم یـه آی کوچیک گفت شروع کردم بـه تزریق فهمـید مثل قبلی نیست دوباره داد زدناش شروع شد گفت حسین خدا بکشتت داغونم کردی درش بیـار تو رو خدا درش بیـار آرتان بگو درش بیـاره پاش سفت شد گفتم بد مـی شل کن گفت حالتو مـیگیرم شل نمـیکرد آرتان گفت درش بیـار دوباره بزن گفت نـه تو رو خدا شل مـیکنم تزریقش کردم و کشیدم بیرون گفت هیچ تو اتاق نمونـه برین بیرون آرتان گفت یکی دیگه داری گفت آرتان یکی دیگه بزنی تاعمر دارم باهات حرف نمـی و نمـی بخشمت آرتان گفت اووووووووه شوخی کردم داداش . بچه ها ولش گفت همـه بیرون آرتان پیشش موند واسش کمپرس کرد آرش خوابید چند بار رفتم اتاق خواب بود رفتم به منظور ناهار بیدارش کردم گفت حسین هرلحظه منتظر باش حالتو بگیرم .

مـهتاب 23 ساله . زمستون بود با بچه های خالم رفتیم کنار رودخونـه آب بازی کردیم خیلی خوش گذشت برگشتیم خونـه لباس عوض کردیم حالم خوب بود شب تو اتاقم بودم یک دفعه حالم بد شد تب داشتم بهی نگفتم پسرخالم (قراره باهم ازدواج کنیم )اومد تواتاق قیـافمو دید فهمـیدمریضم دست گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری چراحرف نمـیزنی آماده شو بریم دکتر گفتم افشین نمـیام دکتر 3 ساله آمپول نزدم دکتر بهم آمپول مـیده گفت بچه بازیـا چیـه پاشو اماده شو گفتم نمـیام گفت امپول داد نزن گفتم گول نمـیخورم الان اینو مـیگی گفت قول مـیدم بریم رفتیم بیمارستان خلوت بود رفتیم تو دکتر معاینـه ام کرد گفت تبت بالاست گلوت چرک کرده 6 که تا امپول مـینویسم 3 تاشوالان مـیزنی اگه فرداخوب نبودی 3 تای دیگه رو مـیزنی . افشین بـه دکترگفت مـیشـه بـه جاش قرص بخوره امپول نزنـه دکترگفت اصلانمـیشـه گفتم امپول نمـی دکتره جوون بود مشخص بود جوهرمدرکش خشک نشده بـه افشین گفت داروهاشو بگیر امپولاشو مـی بـه افشین گفتم قول دادی گفت حالت بده عزیزم بیرون منتظر شدم افشین باداروها برگشت رفتیم داخل قلبم تندتند مـیزد و گریـه مـیکردم افشین مـیخندید و مـیگفت مـهتاب زشته ابرومون رفت 23 سالته دکتره گفت آماده باش باسه تاامپول اومد افشین پیشم ایستاد دیشین مـیخنده خودشم خندید گفت یـه نفس عمـییق بکش سوزنو کـه فروکردم عادی نفس بکش پنبه رو زد گفت نفس عمـیق هنوزنکشیده امپولو زد و سریع تزریقش کرد منم جیغ مـیزدم و گریـه مـیکردم امپول اولی رو کشیدبیرون دکتره سرم داد زد گفت به منظور این یکی تکون بخوری درش مـیارم دوباره مـی افشین کمرمو گرفت بلندبلند گریـه مـیکردم افشین مـیگفت تموم شد تحمل کن پام سفت شد چندتاضربه زد سریع تزریق کرد و کشیدبیرون سمت دیگه رو پنبه زد و امپول و فرو کرد پام و سفت کردم چندضربه زد شل نشد گفت شل کن افشین سرم داد و گفت شل کن مـهتاب بچه شدی شل نشد کشیدبیرون گفت نمـیشـه تزریق کرد بایدشل کنـه افشین تهدیدم کرد خیلی خجالت کشیدم گفت سفت نمـیکنی وگرنـه مـیدونم چکارکنم دکتردوباره پنبه زد و بقیـه امپول و تزریق کرد سفت نکردم ولی جیغ بنفش کشیدم . خیلی درد داشتم افشین کمکم کرد پاشدم ازدکترمعذرت خواست و تشکرکرد بادکترحرف نزدم باافشین قهر کردم حرف نزدم رسیدیم خونـه م کمپرس کرد بابایی بالاسرم بود روزبعد بهتر بودم ولی کامل خوب نشده بودم بابا وافشین گفتن حتما بقیـه امپولا روبزنی زن همسایـه روخبرکرد بیـادامپولاروبزنـه و مجبورم همـه رو ب سرسه تای اخر جیغ نزدم فقط اروم گریـه مـیکردم نمـیخواستم همـه جاپخش بشـه مـیترسم .

مـهدی هستم 20 سالمـه . تک فرزند هستم . چند وقت پیش پدر و مادرم رفته بودن مسافرت توخونـه تنـهابودم سرما خورده بودم ولی بیخیـالش شدم دکتر نرفتم شب پسر دایی زنگ زد برم خونـه دایی گفتم سرماخوردم خونـه شما نمـیام دایی پزشکه کافیـه بگی مریضم آمپول ردیف مـیکنـه . پسردایی اومد پیشم موند روزبعد حالم بدتر بود سرفه مـیکردم صدام گرفته بود پسردایی اصرارمـیکرد بریم دکتر قبول نمـیکردم تاشب بازی بارسلون بود دایی زنگ زد بگه به منظور بازی بریم خونـه دایی پسرش گفت حال مـهدی خوب نیست راضی نمـیشـه بیـاد دوست داشتم خفش کنم دایی اومد معاینـه ام کرد گفت به منظور چی زودتر نگفتی داروها رو پسرش گرفت 4 که تا آمپول و یـه سرم بود باقرص دایی دوتا آمپول و حاضر کرد گفت بخواب گفتم دایی کوتاه بیـا دوتا زیـاده تخفیف بده گفت مـهدی حرف نزن بخواب برگشتم بالشت و بغل کردم و گرفتمش جلوی دهنم دایی پنبه رو زد پام و تکون دادم گفت هنوز نزدم تکون نخور سوزنو فرو کرد داد مـیزدم ولی صدامو خفه کرده بودم پامو تکون دادم پسردایی پامو گرفت آمپول اول و دراورد پنبه روهمون سمت کشید گفتم دایی توروخدا اونور بزن گفت دوتا دیگه داری بعدا اونور مـی . سوزنو فرو کرد پسر داییم مـیخواست یـاد بگیره ازدایی مـیپرسید دایی درحین تزریق توضیح مـیداد دردش زیـاد بود پام سفت شد دایی گفت شل کن گفتم نمـیتونم دایی درش بیـار بسه دیگه دارم مـیمـیرم آییییییییییییییییییی آیییییییییییییییییی انگار صدامو نمـیشنید گفت ساکت مـیشی یـا درش بیـارم دوباره ب شل کن مـهدی شل کن تزریق تموم شد درش اورد . ماساژداد گفت برگرد سرم زد گفت اون دوتا رو بعد از فوتبال مـی . گفتم دایی من دیگه نمـی حالم خوب شد گفت بـه پهلو بخواب همـین الان دوتا رو مـی بـه پسرش گفت محکم بگیرش تکون نخوره گفتم دایی غلط کردم هروقت گفتی مـی گفت مـهدی تکون نخور سرم تو دستته . آمادشون کرد هردوتا رو زد داشتم مـی مردم برگشتم دایی گفت بـه خاطر خودت زدم زودخوب مـیشی باهم فوتبال و مـیبینیم .   


مطالب مشابه :

ترس از آمپول.

خاطرات - ترس از آمپول. - - خیلی درد داشتم افشین کمکم کرد پاشدم ازدکترمعذرت خواست و تشکرکرد



طريقه امپول زدن بـه كودكان

خاطرات يك تكنسين بيهوشي® - طريقه امپول زدن بـه در مورد درد امپول هم راستش رو بـه بچه بگيد.



آمپول

خاطرات روزانـه - آمپول - بـه نام عشق زيباترين خطاي خانومـه خیلی محکم زد الان ب.ا.س.ن.م درد



*پرنسس نازي*

*خاطرات من و مستر آمپول* نگين بر عكس من اصلا از آمپول نميترسه درد هاي 92*سيما جون*



واقعا درد داره

خاطرات نیش امپول - واقعا درد داره - یـه وبلاگ به منظور همـه



تجربه اولین امپول

خاطرات تلخ اما شیرین - تجربه اولین امپول - خداییش آمپول درد نداره مردم الکی



برچسب :
خاطرات درد امپول




[ترس از آمپول. - bargozideha.com جیغ کشید در حال آمپول زدن]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 08:51:00 +0000